محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3054
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بزد كه پسر به رو در افتاد و گفت : « عمو جانم . » گويد : حسين چون عقاب برجست و همانند شيرى خشمگين حمله آورد و عمر را با شمشير بزد كه دست خود را حايل شمشير كرد كه از زير موفق قطع شد و بانگ زد و عقب رفت . گويد : تنى چند از سواران مردم كوفه حمله آوردند كه عمر را از دست حسين رهايى دهند ، اسبان رو به عمر آورد و سمهاى آن به حركت آمد و اسبان و سواران جولان كردند و او را لگدمال كردند تا جان داد . وقتى غبار برفت حسين را ديدم كه بر سر پسر ايستاده بود و پسر با دو پاى خويش زمين را مىخراشيد و حسين مىگفت : « ملعون باد قومى كه ترا كشتند ! به روز رستاخيز جد تو از جمله دشمنان آنها خواهد بود . » آنگاه گفت : « به خدا براى عمويت گران است كه او را بخوانى اما جوابت ندهد يا جوابت دهد اما صدايى سودت ندهد ، به خدا دشمنش بسيار است و ياورش اندك . » گويد : آنگاه وى را برداشت ، دو پاى پسر را ديدم كه روى زمين مىكشيد و حسين سينه به سينهء وى نهاده بود . گويد : با خودم گفتم : « او را چه مىكند ؟ » وى را ببرد و با پسرش على اكبر و ديگر كشتگان خاندانش كه اطراف وى بودند به يك جا نهاد . گويد : دربارهء پسر پرسش كردم ، گفتند : « وى قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب بود . » گويد : حسين مدتى دراز از روز ببود و هر كه سوى او مىرفت بازمىگشت و نمىخواست كشتن وى و گناه بزرگ آن را به گردن گيرد . گويد : عاقبت يكى از مردم كنده به نام مالك پسر نسير از مردم بنى بداء بيامد و با شمشير به سر وى زد كه كلاهى دراز داشت . شمشير ، كلاه را بدريد و سر